امین مرتضوی منتظر چشم های زیبای شماست.
ادبیات
هیچ در ارتباط با یک مرد
مثل سیفون کشیدن آنی است
و دوباره که راه لوله گرفت
رد شدن مایه ی پشیمانی است
رد شدن در عبارت مجهول
دو ونیم از دو ایکس بالا تر
و من از
xها و yهاپر ترم در خودم هیولا تر
یک هیولای زشت پشما لو
هیچ در لابه لای هرچه نبود
مثل ، در یک شباهت موزون
کافه خالی شد و کسی خوابوند
زیر گوشم - دوباره خونی شد
بند ناف و تمام لیوانها
باز خیر العمور اوسطها
من و مرد و رئیس شیطانها
با هم از هیچ هفته می گفتیم
شنبه های همیشه تکراری
قر ٌ و فر درمسیر هر تنبیه
جمعه ها مثل جنس سمساری
ناگهان از پیاده رو رد شد
مرد سیفون زده بدون نظر
در سرم قائله به لنگی ریخت
گشت ارشاد و ارتداد کمر
سبکم سیب را به یغما برد
دسته دوم نبود یکشنبه
من که بودم دوباره تفره چرا ؟
خالی عشق بود و این پنبه
توی گوشم دوباره خونی بود
حس هیچ از سه بار بودن و بعد
جمله تکرار شد پس از تکرار
کاملا رد شدن ، نبودن و بعد
استغا ثه تگرگ را بارید
مرد در انحنای پایپ نشست
خانه یاغی شد از کویر کمر
پنجره راست کرد
شیشه شکست
دخترک جانٍ جانٍ بابا بود
جانماز از حضور در تاکید
ریتم تند بیا بیا ساقی
شب شده
کو ؟
کجا کجا ؟
ترکید
سیم بر خواب خانه خالی داشت
خیره بر خیزران و خوف و رجا
آتش از پشت سر به باغ افتاد
و درختی که مانده پا بر جا
یک معمای کودکانه ی اروتیک
ارتباط از شروع رابطه سرد
هیجانات احمقانه پرید
هیچ بود و صدای گریه ی مرد ً
خردادها ی شرجی و یک عمر بی کسی
تصویرهای درهم مرد و دمکراسی
یک باورغریب ، شکسته ، بدون حس
چیزی شبیه وقت گل نی نمی رسی
یا اینکه می رسی واتاق ازصدا پراست
عرفان کودکانه صدکاسه ی مسی
توی سرم هوار و هی چرخ می خورد
در آسمان خانه ی او ماده کرکسی
که چشم توی چشم خودش راه می رود
هی گاه می شود سر بیگاه می رود
هی غلت می خورم و من اینجا کلافه تر
بالاجوانکی است که او خوش قیافه تر
من دست می برم که زمین را ببلعم و
اما نمی شود که من از من اضافه تر
انگار روی ذهن نمک زخم می زنند
یک سیکل مرتبط به خدا و ملافه تر-
-می شد و من که دست و زبانم زمینی است
خوبیم،ناخوشیم،سرطانم زمینی است
درسرخ سرخ خون ملافه نشسته ام
حسی ندارم و هیجانم زمینی است
انگارپشت صخره یکی نعره می زند
گیتارمی زنم،فورانم زمینی است
گاهی به عشق پاک شما غبطه می خورم
ایدولوژی مسیرجهانم زمینی است
یک دفعه روی خط مشی شما لیزمی خورم
پرتاب می شوم
حقیقت جانم زمینی است
...
خوابیده ام به روی تخت و پرستار می رسد
با یک بغل مجله و خودکار می رسد
جدول تمام ذهن مرا درد می کشد
تصویری ازدقایق یک مرد می کشد
مرد از اتاق به سمت حیاط رفت
زن ماشه را کشید و گفت:
کیش
مات
،
رفت
مثل مرگی که پشت سرمی رفت
دوست دارم خدا دوتا بشود
یکی ازما برای آن دیگر
دخترپشت شیشه ها بشود
که همین روزها به من زل زد
وخودش راکمی به من چسباند
که هوا طعم خوب باران داشت
روی تختم کسی مرا ترساند
ناگهان حس رقص درمن مرد
دست وپا ازقیافه افتادند
بعد پشتم کناریکدیگر
دختران کلافه افتادند
حس خوبی شبیه افیون بود
داشتم توی سرمروری هم
دم گرمی گرفت وپا شد رفت
مانده ام بازدرنموری هم
-که به اندازه ی جهان گشاد
که نه!
سمت تاریک وبی صدای حیاط
رشد یک روز پشت صد ساعت
چیز هایی که داشت استنباط
-شکل حس پریدن از اتوبوس
راوی متن را صدا کردم
وصدا گوش در نمی آورد
متن را بازجابجا کردم
ژاک دریدا بیا پدرمرده
ومرا روی دست می بردند
روح من پشت هم عارق میزد
خانه را
هرچه هست می بردند
نانجیبان پس ازدوروزتلاش
متن را دست مشتری دادند
روح من درمسیراستفراغ
وتورا هم به دلبری دادند
که بلد بود عاشقت بشود
که بلد بود گل بگیرد/خواست
-که تو را با خدا شریک کند
دختر پشت شیشه ها- اینجاست
مثل مرگی که پشت سر می رفت
دوست دارم خدا دو تا بشود
تکه هایی درون من مانده
کاش این تکه ها جدا بشود
برداشت های آخراین فیلم لعنتی
مردکنارپنجره اعصاب خط خطی
تهیه کننده به همه فحش می دهد
یکهو پیاده ازاتوبوس سیاحتی
حالاپلنگ صورتی ازمتن می زند
بیرون به سمت پلیسی که ضربتی
می خواست خانه ی زن را بگرددو
با حکم بازداشت.../ پلنگی که صورتی
شاید نبود/ مردداشت من ومن
می کرد.../ بین زن ومرد حرکتی
درحال شکل گرفتن.../ زن پرید
ازخواب،خانه ی زیبا وخلوتی
که مردبودوپلنگ و.../ نه! مردوزن
با هم کنارتهیه کننده وساعتی
که زن به انتظار صدای قطار/ نه
شاید پیاده بود که اینجا.../ سلام کتی
دیشب نبودی مشتری ِداشت می پرید/
بانوی خوش قیافه وبنز صفارتی
فرقی نمی کندکه دلاراست یا که ین
یا این که پوند/به هر هال قیمتی
که با تومن محاصبه اش کارساده ایست
صرف خریدلباس؟؟!! آلات زینتی؟؟!!
شایدکه باز قسمت اول اضافه بود
یادت که هست؟همان کس که صورتی
مثل گچ کناربخاری زرد ِزرد
دارد/ کجایی پدرسوخته؟پاپتی...
##
پاشید بازجوهرخودکارروی متن
مثل سکانس آخراین فیلم لعنتی.